سيد محمد باقر برقعى
156
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بر رُخم گر به چشم جان نگرى * غم ايّام در نگاه من است بىپناهى نگر كه چاه كنون * همنشين من و پناه من است در جهان نيست كس چو من تنها * شاهد گفتهام إله من است مرگ خويش از خدا طلب كردن * ورد روز و شب سياه من است روز محشر به نزد پيغمبر * فرق خونينم عذرخواه من است بعد زهراى دلشكسته « فراز » * غم و رنج و محن سپاه من است سفركرده او رفت و بست بار سفر زين ديار و باز * تنهايى و سكوت دلم را فراگرفت در سينهام شكوفهء زرّين عشق مُرد * ناگاه غم رسيد و مرا آشنا گرفت * * * در بسته بود و زمزمهء جويبارها * گوياى داستان غمى جاودانه بود آن عشق پرشكوه و پر از ياد كودكى * رؤياى پوچ بود سراب و فسانه بود * * * او رفته بود و ديدهء مشتاق و سركشم * در انتظار آمدنش جُستوجو كنان اى بس بهار در دل امّيدوار من * شد بىفروغتر ز شب تيرهء خزان * * * او رفته بود و در دل پرآرزوى من * جان مىگرفت قهقههء كودكانهاش دل مىشنيد خاطرهاى از گذشتهها * مىسوخت در شرارهء گرم ترانهاش * * * او رفته بود و پنجرهء خانهاش هنوز * همچون گذشتههاى شكوفنده باز بود يادش به خير باد ! چه شبها كه تا سحر * جان پرشكوفه از شب راز و نياز بود * * * افسوس و صد دريغ ! كه راه سفر گرفت * نازآفرين من ، بت ديرآشناى من